تبليغاتX
نیمکت تنها

...(سه تا نقطه)

                  تمام شد

                                      انفجار....

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 5 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

 

او قلبی از طلا دارد

جاده ی بهشت بی روح است

می دانم ،می دانم

که این دنیا صحنه ی نمایش است

بیش از آنکه در واژه ها بگنجد دوستت دارم

 خواستن توانستن است

می دانم ،می دانم

که این دنیا صحنه ی نمایش است

تو را می خواهم ،تو را

احساسی تازه

آه ، من قوانین طلایی را  در هم می شکنم

زمانه با من است

تو را می خواهم ،تو را

فرصتی به من بده

عزیزم به من مهر بورز امشب به تو محتاجم

تو را می خواهم ،تو را

عروسک کوچک

روزنه ای در جانم ایجاد کن

 عزیزم ،عزیزم از این فرصت برای عشق استفاده کن

تو را می خواهم ،تو را

عروسک کوچک

من تو را می خواهم و تو مرا

عزیزم ،عزیزم

تو همان یگانه ای که در رؤیاها می بینم

از تنها بودن خسته ام

عزیزم ،گفتنش آسان تر از انجامش است

می دانم ،می دانم

که این دنیا صحنه ی نمایش است

آه شبها و روزها را هدر دادی  

برای بودن در بهشت فرصتی به من بده

می دانم ،می دانم

که این دنیا صحنه ی نمایش است   

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

 

 

+ تاريخ جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

 
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

   وقتی تو با من نیستی

    از من چه می ماند؟

    از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

    بی تو به یاد قاب پیراهن چه می ماند؟

    بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

    غیر از غبار و آهن و آدم چه می ماند؟

    وقتی تو با من نیستی

    از من که می پرسد

    از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند؟

+ تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

من مرگ تلخ آیدین نیکخواه بهرامی رو به دوستارانش تسلیت می گم

+ تاريخ دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9 قبل از ظهر نويسنده ستاره |

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

+ تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار قطار رفته ایستاده ام

وهم چنان

به نرده های ایستاده رفته

تکیه داده ام

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

 

 

آبشار با اینهمه زیبائی اش فرو می ریزد چه برسد به من چه برسد به تو...

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3 بعد از ظهر نويسنده ستاره |

l>